داستان خشم اغلب مادران

عنوان: وقتی نمی دانیم خشم چیست.

سکوتِ سنگینِ خانه، تنها با صدای تیک‌تاکِ ساعت و هق‌هقِ ضعیفِ نوزاد در هم می‌شکست. مریم روی لبه‌ی مبل نشسته بود، شانه‌هایش از خستگیِ مفرط تیر می‌کشید و چشمانش چنان می‌سوخت که گویی شن در آن‌ها ریخته‌اند. ساعت ۳ صبح بود. نوزادِ سه ماهه‌اش، «آراد»، چهار ساعتِ تمام بود که بی‌وقفه گریه می‌کرد؛ نه گرسنه بود، نه سردش بود، فقط… فقط نمی‌خوابید.

در اتاقِ مجاور، «سامیار»، کودک دوساله‌اش، نیم‌ساعت پیش پس از یک شب پرجنب‌وجوش بالاخره به خواب رفته بود، اما مریم هنوز حس می‌کرد صدای تکان خوردن‌های او در خواب، لرزه بر تنش می‌اندازد.

دوباره صدای جیغِ آراد بالا رفت. صدایی تیز و بُرنده که مستقیم در مغزِ مریم می‌پیچید. مریم با دستانی که بی‌اختیار می‌لرزید، او را روی پایش تکان می‌داد. «بخواب… خواهش می‌کنم… فقط بخواب.» اما نوزاد انگار با تمام وجودش می‌خواست او را به مرزِ جنون بکشاند.

در آن لحظه، موجی از خشمِ سیاه و غیرقابل‌کنترل، ناگهان مثل یک سیلابِ گل‌آلود تمام وجودش را فرا گرفت. حسی که هرگز نمی‌خواست تجربه کند: نفرتی آنی و وحشتناک از آن موجودِ کوچک و معصوم. در ذهنش تصویری گذرا و ترسناک نقش بست؛ پرت کردنِ آراد روی مبل یا حتی زمین… فقط برای اینکه این صدا قطع شود. این فکر مثل یک تازیانه بر روحش فرود آمد.

از ترسِ خودش، از خشمِ خودش، به لرزه افتاد. در یک آن، با حرکتی تند و خشن، آراد را از روی پایش بلند کرد و با تشر و بی‌رحمی روی تشکِ کنارش رها کرد. صدای برخوردِ کوچکِ بدنِ نوزاد با تشک، مثل صدای شکستنِ استخوان در گوشِ مریم طنین انداخت. آراد از ترسِ این پرتابِ ناگهانی، برای لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، جیغی بنفش و پر از وحشت کشید.

ناگهان چراغِ اتاقِ کناری روشن شد. مادرِ مریم، که برای کمک به او چند روزی پیش‌شان مانده بود، با چهره‌ای آشفته و خواب‌آلود وارد شد. او صحنه را دیده بود؛ دید که مریم چگونه با بی‌رحمی نوزاد را رها کرد.

مادرِ مریم جلو دوید، نوزاد را با احتیاط در آغوش گرفت و با چشمانی که از خشم و تعجب می‌سوخت، به مریم خیره شد:

«مریم! تو چت شده؟ این بچه چی کار کرده که این‌طوری باهاش رفتار می‌کنی؟ دیوانه شدی؟ اگر می‌خواستی با بچه‌ات این‌طور رفتار کنی، چرا اصلاً مادر شدی؟»

کلماتِ مادر مثل خنجر در سینه مریم نشست. او می‌خواست بگوید که خسته است، می‌خواست بگوید که از مرزِ توانِ انسانی گذشته است، می‌خواست بگوید که دارد از درون فرو می‌پاشد، اما صدایش در گلویش خشکید.

او به دستانش نگاه کرد؛ همان دستانِ لرزان که تا همین لحظه داشتند به نوزادش آسیب می‌زدند. اشک‌هایش سرازیر شد؛ نه از سرِ گریه‌ی نوزاد، بلکه از سرِ وحشتِ بی‌نهایتی که از خودش داشت. او در آن لحظه فهمید که مادری، همیشه آن تصویرِ گل و بلبلی که در کتاب‌ها خوانده بود نیست؛ گاهی مادری، نبردِ بی‌پایان با هیولاهایی است که در اوجِ خستگی، در اعماقِ ذهنِ زنانه لانه می‌کنند.

مادرش هنوز داشت زیر لب سرزنش می‌کرد، اما مریم دیگر صدایش را نمی‌شنید؛ او فقط در میانِ تاریکیِ اتاق، به نوزادی نگاه می‌کرد که حالا در آغوشِ مادربزرگش آرام گرفته بود و با هر نفسِ عمیق، زخمِ عمیقِ شرمساری را بر قلبِ مریم عمیق‌تر می‌کرد.

مریم پیش از داشتن فرزند هم وقتی عصبانی می شد توانایی مدیریت خشم خود را نداشت و به همین دلیل خیلی اوقات دوستان یا همکارانش را از دست داده بود. مریم فکر نمی کرد روزی انقدر به مهارت مدیریت خشم خود نیاز داشته باشد. او از مادرش دلخور بود که چرا او را درک نمی کند اما در همان حال یاد یک مطلبی که به صورت ناگهانی در یک مینی دوره شنیده بود افتاد که نباید از دیگران متوقع بود. این من هستم که باید تغییر کنم.

او شروع کرد به مطالعه بیشتر؛ یکی از دلایل اصلی عدم توانایی او در مدیریت خشمش به دلیل کمبود خواب و خواب بی کیفیت بود.

پژوهش‌های نوروایمیجینگ (Neuroimaging) نشان می‌دهند که محرومیت از خواب، «اتصالِ عملکردی» (Functional Connectivity) بین قشر پیش‌پیشانیِ جانبی (dlPFC) و آمیگدال را تضعیف می‌کند.

مطالعات سال 2007 در مجله Current Biology نشان داد که مغزِ محروم از خواب، در مواجهه با محرک‌های منفی، پاسخ آمیگدالِ بسیار شدیدتری (تا ۶۰٪ بیشتر) دارد.

مریم در آن لحظه به لحاظ فیزیولوژیک «نابینایِ هیجانی» شده بود. قشر پیش‌پیشانی او که مسئولِ مهارِ تکانه‌هاست، به دلیل کمبودِ انرژیِ متابولیک (گلوکز)، تواناییِ سرکوبِ خشمِ ناشی از آمیگدال را از دست داده بود.

مریم با کسب اطلاعات بیشتر توانست از احساس گناهی که خیلی او را آزرده می کرد رها شود. او خسته بود و طبق «مدلِ خستگیِ ایگو»

که توسط Roy Baumeister مطرح شده (و اگرچه در برخی مطالعات جدیدتر با چالش‌هایی روبرو بوده، اما همچنان در تبیینِ «خستگیِ تصمیم‌گیری» معتبر است)، بیان می‌کند که «خودکنترلی» یک منبع محدود است.

مراقبتِ ۲۴ ساعته از دو کودک، یک «بارِ شناختی» (Cognitive Load) سنگین ایجاد می‌کند. وقتی مریم ساعت‌ها صرفِ تنظیمِ هیجاناتِ فرزندانش (Co-regulation) کرده، ظرفیتِ «تأخیر در پاسخ» (Delay of Gratification) در مغزِ او به اتمام رسیده است.

رفتار مریم «شکستِ اخلاقی» نیست، بلکه «تخلیه‌یِ سوختِ شناختی» است. وقتی مغز در حالتِ استرسِ مزمن است، به سمتِ «پاسخ‌هایِ خودکار» (Automatic Responses) برمی‌گردد که اغلب تهاجمی هستند.

تحقیقات Stephen Porges در مورد «نظریه پلی‌واگال» (Polyvagal Theory) توضیح می‌دهد که وقتی سیستم عصبیِ مادر به دلیل گریه‌ی مداوم نوزاد در وضعیت «تهدید» قرار می‌گیرد، عصب واگِ شکمی (که مسئول آرامش است) غیرفعال شده و سیستم سمپاتیک فعال می‌شود.

ریه‌ی نوزاد دارای فرکانس‌های صوتیِ خاصی است که به طور تکاملی طراحی شده تا توجه والدین را جلب کند. در یک مغزِ خسته، این صدا به عنوان «نویزِ آزاردهنده» (Aversive Noise) شناسایی می‌شود که آستانه‌ی تحملِ درد را پایین می‌آورد.

پرتابِ نوزاد یک «عملِ ارادیِ متفکرانه» نبود، بلکه یک واکنشِ بیولوژیکِ تخلیه‌کننده‌ی فشار (Discharge) برای قطعِ سیگنالِ استرس‌زا بود.

به طور خلاصه مریم دچار “تخریبِ عملکردِ اجراییِ ناشی از محرومیتِ خواب و استرسِ مزمن“ شده بود.

آنچه رخ داد: از دست رفتنِ کنترلِ تکانه (Impulse Control Failure) به دلیل آفلاین شدنِ قشر پیش‌پیشانی.

آنچه نیاز است: مداخلات مبتنی بر «تنظیمِ هیجان» (Emotion Regulation) و حمایتِ محیطی، نه قضاوت اخلاقی.

نتیجه‌گیری: از دیدگاه شواهد، مریم در آن لحظه «مادری ناتوان» نبود، بلکه «مغزی خسته بود که مکانیسم‌هایِ دفاعیِ اولیه‌اش از کار افتاده بودند.»

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

فهرست مطالب

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x